دیروز من برای کاری در طبقات دیگر از آسانسورمان استفاده کردم. چراغ ها ی داخل آسانسور خاموش بود ولی من وارد آن شدم. بعد در آسانسور بسته شد. هر دگمه ای را که می زدم، کار نمی کرد. کسی در طبقه ای دیگر که می خواست از آسانسور استفاده کند، کمکی شد برای من که از آن جا بیرون بیایم. ولی آن طبقه، طبقه ی مورد نظر من نبود. بنابر این، دوباره دگمه آسانسورها را زدم. ولی باز هم همان آسانسور درش باز شد. من هم نمی دانستم که این آسانسور مشکلی جدی دارد، دوباره سوار شدم. در فضای تاریک داخل آن همانقدر توانستم ببینم که زنگ خطر آسانسور را زدم. آقایی که آن جا بود، در را باز کرد و من از او تشکر کردم. ولی کمی هم ترسیدم.
Yesterday, I was stuck in a lift. My father told “go and ask something from person who is in our building.” When I went out of my house I used the lift to go upstairs. The lift was really dark.
I went in. None of the buttons worked. Someone wanted to use the lift and so I was delivered another floor. I ran out of the lift as fast as I could. Then I went back to the lift. But when I went inside this time I wanted to open the door of the lift. I didn’t open so I pressed the ring. A person outside heard the ring and opened the door by the button outside. When I came out I thanked him a lot.