طنز الملک برنا
من خسته کوفته از مدرسه برگشتم رفتم پیش خانواده!!!!!
وقتی سلام علیک هامو کردم خوردم یک غذای ساده
بعدش رفتم سراغ تلویزیون تا لنگه شب جلوش نشستم
وقتی دیگه شب رسید فهمیدم تازه گشنه هستم
پس وقتش شد بروم نزد یخچال با آن پدرسوخته کلی درد و دل کردم
چون همتون قهوه ی تلخ را دیدید از این کلمه استفاده وکردم
حالا بریم سراغ اصل مطلب یعنی بریم سراغ داستان
خلاصه یخچال بهم یک شکلات داد من هم خوش حال شدم فراوان
وقتی شکلاتم را خوردم تو نصف شب رفتم دوچرخه سواری
رفتم دوچرخه سواری چون داشتم می مردم می دونی از چی، از بیکاری
اونجا بروبچه ها را دیدم باهاشون دو کلمه گپ زدم
ولی خیلی سریع برگشتم خانه چون دیگه یخ زدم
در راه برگشت یک لحظه به ساعتم نگاه کردم
دیدم یکِ شبه با خود گفتم مگه من ولگردم
پس سریع برگشتم خانه تا بروم به تختم
ولی رسیدم به خانه فهمیدم من مردی بدبختم
فکر می کنی چی شده تکلیف دارم زیاد
پس گریه و زاری کردم و گفتم ای داد بیداد
واقعاً از کله م دود یلند شد گفتم عصبانی شدن فایده نداره
مثل اینکه امشب برنا آرام و قرار نداره![]()
![]()
![]()
برنا (طنز الملک)
این شعر را من جمعه صبح نوشتم و این شعر درباره ی پنج شنبه ی من است. در ضمن هیچ کدام از این مطالب درباره ی دیروز واقعی نیست.![]()
![]()
![]()



